الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

248

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

كين روا باشد مرا من مضطرم * حق نگيرد عاجزى را از كرم خود گرفتستت ، تو چون كفتار كور * اين گرفتن را نبينى از غرور مىگوند اين‌جايگه گفتار نيست * از برون جوييد كاندر غار نيست اين همى گويند و بندش مىنهند * او همى گويد ز من كى آگهند ؟ گر ز من آگاه بودى اين عدو * كى ندا كردى كه اين كفتار كو ؟ ( مثنوى معنوى ) 583 - آه صاحب درد به يكى از صوفيّه گفتند : چگونه هرگاه تكلّم مىكنى ، هركس صوت تو را بشنود ؛ گريه سر مىكند ، ولى از سخنان واعظ شهر ، كسى را آب به چشم نمىآيد ؟ گفت : نالهء زن و فرزند مرده ، چون ناله‌كنندگان مزدور نيست . « عارف رومى » اين مضمون را در مثنوى منظوم ساخته ؛ گر بود در ماتمى صد نوحه‌گر * آه صاحب درد باشد كارگر و « همايون » نيز قريب به همين مضمون گفته است : ممتاز بود ناله‌ام از نالهء عشاق * چون آه مصيبت‌زده در حلقهء ماتم 584 - خودشناسى زين جهان تا آن جهان بسيار نيست * در ميانه جز دمى ديوار نيست هر كبوتر مىپرد از جانبى * ما كبوتر جانب بىجانبى ما نه مرغان هوا ، نه خانگى * دانهء ما دانهء بىدانگى زان فراخ آمد چنان روزىِ ما * كه دريدن شد قبا دوزى ما ( مثنوى معنوى ) 585 - نقصان عقل اذكرونى اگر نفرمودى * زَهرهء نام او كه را بودى به قياسات عقل يونانى * نرسد كس به ذوق ايمانى عقل خود كيست تا به منطق رأى * ره برد با جناب پاك خداى ؟ !